<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>SherAgin </title>
<link>http://loves-tragedy.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Mar 2009 19:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;تا چند حديث هفت و چهار اي ساقي &lt;BR&gt;مشكل چه يكي چه صد هزار اي ساقي &lt;BR&gt;خاكيم همه چنگ بساز اي مطرب&lt;BR&gt;باديم همه&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt; باده&lt;/FONT&gt; بيار اي ساقي&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 19:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=loves-tragedy&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>loves-tragedy</dc:creator>
<guid>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين &lt;FONT size=4&gt;قافله ي عمر&lt;/FONT&gt; عجب ميگذرد      خوش باش دمي كه با طرب ميگذرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساقي غم فرداي حريفان چه خوري     &lt;FONT size=4&gt;پيش ار پياله&lt;/FONT&gt; را كه شب ميگذرد  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Jan 2009 19:10:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=loves-tragedy&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>loves-tragedy</dc:creator>
<guid>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفس راحت </title>
<link>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>تموم شد .&lt;BR&gt;حالا مي تونم يه نفس راحت بكشم . بشينم يه دل سير Dire Straits گوش  كنم  يا البوم Bluejeans And Moonbeams رو برايه بار هزارم گوش بدم . &lt;BR&gt;حالا ميشه با خيال راحت تو محل كار ابي گوش كرد ... &lt;BR&gt;رفتم 2 تا البوم خريدم يكيش Some Times از شهريار مسرور  اون يكيشم ري را از سهيل نفيسي . &lt;BR&gt;فعلا كه دارم مثل خوره ها البوم ري را رو گوش ميدم تا برسم به اون يكي . </description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 18:39:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=loves-tragedy&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>loves-tragedy</dc:creator>
<guid>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانم ر </title>
<link>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;يه فلاش بك ميزنيم به 2 ماه پيش روزي كه حامد با دوست دخترش اومد دمه خونمون دنبالم ...&lt;BR&gt;قرار اين بود كه من و حامد با دوست دخترش و دختر خاله دوستش بريم سفره خونه , نزديكايه ظهر بود كه سوار ماشين حامد شديم و به سمت  نياوران حركت كرديم  و بعد از سوار كردن  ر (دختر خاله دوست حامد ) به سمت يكي از سفره خونه هايه تهران حركت كرديم .... &lt;BR&gt;اين قضيه گذشت تا حدود يك ماه پيش كه تولد دوستم نيما دعوت بوديم با ياري سه پك اسپيرينوف و ساير اقايون و خانومهايه موجود در مهموني , داشتيم وسط و ميتركونديم كه حامد منو كنار كشيد و خبر تولد  ر رو بهم داد و در ادامه متذكر شد كه خانوم ر از تو خوشش اومده و تو رو هم واسه تولدش  كه هفته ديگست  دعوت كرده , ما هم كه از خدا خواسته ...&lt;BR&gt;گذشتو رسيديم به هفته ديگه ... محل تولد كجاست ؟ دركه  من از كجا دارم ميام ؟ دانشگاه = خسته و داغون بودن من . &lt;BR&gt;برنامم اين بود كه به جايه كادو براش يه دسته گل بخرم ولي از اونجايي كه از دانشگاه ميومدم و به شدت ديرم شده بود فراموش كردم  .خلاصه به حامد يه زنگ زدمو قرار شد كه حامد گل و بخره و به دست من برسونه . حامدم نامردي نكرده بود يه دست گل خريد كه كمرمو شكوند .&lt;BR&gt;تو مهموني هم فاز خنده گرفته بودم شديد , يه جور با جمع اونجا گرم صحبت شده بودم كه انگار 20 ساله ميشناسمشون اينم بگم كه من تو اون جمع به عنوان يه ادم شوخ و شنگ به همه معرفي شدم  (فكر كن من .... ببين چقدر عوض شدم ! ) &lt;BR&gt;خلاصه اينكه خانوم ر به ما شمارشو داد و اين غائله ختم به خير شد !!!&lt;BR&gt;يكي از باحال ترين قرار هايي كه با هم داشتيم مربوط به هفته پيش شب عاشورا بود طرفايه ساعت 7 داشتم ميرفتم پيش يكي از دوستام كه يه دفعه خانوم ر بهم sms داد كه ميتوني ساعت 9 بياي اقدسيه ! منم كه مخم هنگ كرده بود كه اخه اين شب عزيز ... خلاصه sms داديم كه بله ميابم . ساعت 9 شب همديگرو سه راه اقدسيه ديديم و به سمت پارك نياوران راهي شديم تا ساعت 12 مشغول خوردن ذرت مكزيكي و چايي و سگ لرز زدن تو سرما بوديم قسمتهايه باحال اين قرارم به درد شما ها نمي خوره . شما باحاليشو به اتفاقي بودنش بزاريد و زياد كنجكاو نشيد . &lt;BR&gt;امروزم قرار بود كه بريم پيش يه زن فالگيره تو اتي ساز واسه فال تاروت من كه به اين دری وري ها اعتقاد ندارم به خاطر ر مي خواستم برم كه  خوشبختانه كلا كنسل شد و به جاش ناهار رفتيم بيرون ... &lt;BR&gt;همين ديگه چپ چپم نگاه نكنيد كه ناراحت ميشم . چيه ؟! انتظار يه پست مفهومي رو داشتيد ؟! يا ميخواستيد نتيجه گيري خاصي كنم  ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;پي نوشت :&lt;BR&gt;فصل امتاحاناته ما هم داريم خر ميزنيم تا 9 بهمن نيستم اما سعي ميكنم به همه سر بزنم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 16:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=loves-tragedy&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>loves-tragedy</dc:creator>
<guid>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروعي دوباره </title>
<link>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام خوبين ....&lt;BR&gt;خب ميگين چي كار كنم همه چي از وقتي شروع شد كه بابا جونم حال نكرد قبض200000 توماني رو پرداخت كنه البته خداييشم حق داشت . بعدش كه پرداخت كرد من تو دوران خودسازي بودم (چه غلطا !!! ).... بعد از دوران خود سازي رسيديم به دوران گشادي و الخ &lt;BR&gt;جونم براتون بگه كه تو اين مدت فهميدم چه ادم به درد نخور, غر غرو  و لوسي هستم .... پس سعي كردم عوض شم (اين از اون حرفاست كه فقط تو فيلما ميشنويد !)&lt;BR&gt;تو اين مدت سعي كردم خيلي از اتفاقهايه  گذشته رو فراموش كنم يه خورده شاد باشم از روز مرگي فرار كنم و خيلي چيزهايه ديگه و امروز مفتخرم كه به عرضتون برسونم در همه اين موارد تا حدودي موفق بودم .مخصوصا تو امر شاد بودن ....&lt;BR&gt;همه چيز عوض شده غير از كارم كه دو دستي بهش چسبيدم .... دوسش دارم .... &lt;BR&gt;تو اين چند وقته كلي فيلم خوب ديدم &lt;BR&gt;Enemy At The Gates , The Terminal , Black book , Eyes Wide Shut , Matchestick Man از اين جمله اند &lt;BR&gt;تو اين مدت كلا زده بودم تو نخ راك و بلوز  و با كلي رواني اشنا شدم ... Creedence Clearwater Revival ,Johnny Cash , Muddy Waters , Chuck Berry , Marillion ,Phil Collins و ... اينم بگم كه تو اين مدت به شدت عاشق ديويد گيلمور شدم اين مرد فوق العادست (البومهايه شخصيشو گوش كنيد ) &lt;BR&gt;تو اين 2 , 3 ماه كلي مهموني توپ رفتم كه به عوض كردن روحيم خيلي كمك كرد . تولد دوستم نيما كه مثل بنز خورده بودم و داشتم وسط ميرقصيدم (فكر كن من داشتم ميرقصيدم !)  &lt;BR&gt;تولد دوست يكي از دوستام رفته بودم كه اونجا با  يه ادم خوب اشنا شدم كه بعدا قضيشو ميگم  .... چپ چپ نگاه نكنيد &lt;BR&gt;كنسرت امير و مهموني شب يلدا هم عالي بود &lt;BR&gt;راستي اين چند وقته كلي مشروب زديم به بدن كه از يه كودومشون خاطره توپي دارم كه به موقش براتون تعريف ميكنم . &lt;BR&gt;اهان يادم اومد ... &lt;BR&gt;دارم مدل لباس ميشم !!!&lt;BR&gt;هاكوپيان .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://i44.tinypic.com/9fr8ki.jpg&quot; target=_blank&gt;من&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Jan 2009 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=loves-tragedy&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>loves-tragedy</dc:creator>
<guid>http://loves-tragedy.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
