تبليغاتX
SherAgin - خانم ر

يه فلاش بك ميزنيم به 2 ماه پيش روزي كه حامد با دوست دخترش اومد دمه خونمون دنبالم ...
قرار اين بود كه من و حامد با دوست دخترش و دختر خاله دوستش بريم سفره خونه , نزديكايه ظهر بود كه سوار ماشين حامد شديم و به سمت  نياوران حركت كرديم  و بعد از سوار كردن  ر (دختر خاله دوست حامد ) به سمت يكي از سفره خونه هايه تهران حركت كرديم ....
اين قضيه گذشت تا حدود يك ماه پيش كه تولد دوستم نيما دعوت بوديم با ياري سه پك اسپيرينوف و ساير اقايون و خانومهايه موجود در مهموني , داشتيم وسط و ميتركونديم كه حامد منو كنار كشيد و خبر تولد  ر رو بهم داد و در ادامه متذكر شد كه خانوم ر از تو خوشش اومده و تو رو هم واسه تولدش  كه هفته ديگست  دعوت كرده , ما هم كه از خدا خواسته ...
گذشتو رسيديم به هفته ديگه ... محل تولد كجاست ؟ دركه  من از كجا دارم ميام ؟ دانشگاه = خسته و داغون بودن من .
برنامم اين بود كه به جايه كادو براش يه دسته گل بخرم ولي از اونجايي كه از دانشگاه ميومدم و به شدت ديرم شده بود فراموش كردم  .خلاصه به حامد يه زنگ زدمو قرار شد كه حامد گل و بخره و به دست من برسونه . حامدم نامردي نكرده بود يه دست گل خريد كه كمرمو شكوند .
تو مهموني هم فاز خنده گرفته بودم شديد , يه جور با جمع اونجا گرم صحبت شده بودم كه انگار 20 ساله ميشناسمشون اينم بگم كه من تو اون جمع به عنوان يه ادم شوخ و شنگ به همه معرفي شدم  (فكر كن من .... ببين چقدر عوض شدم ! )
خلاصه اينكه خانوم ر به ما شمارشو داد و اين غائله ختم به خير شد !!!
يكي از باحال ترين قرار هايي كه با هم داشتيم مربوط به هفته پيش شب عاشورا بود طرفايه ساعت 7 داشتم ميرفتم پيش يكي از دوستام كه يه دفعه خانوم ر بهم sms داد كه ميتوني ساعت 9 بياي اقدسيه ! منم كه مخم هنگ كرده بود كه اخه اين شب عزيز ... خلاصه sms داديم كه بله ميابم . ساعت 9 شب همديگرو سه راه اقدسيه ديديم و به سمت پارك نياوران راهي شديم تا ساعت 12 مشغول خوردن ذرت مكزيكي و چايي و سگ لرز زدن تو سرما بوديم قسمتهايه باحال اين قرارم به درد شما ها نمي خوره . شما باحاليشو به اتفاقي بودنش بزاريد و زياد كنجكاو نشيد .
امروزم قرار بود كه بريم پيش يه زن فالگيره تو اتي ساز واسه فال تاروت من كه به اين دری وري ها اعتقاد ندارم به خاطر ر مي خواستم برم كه  خوشبختانه كلا كنسل شد و به جاش ناهار رفتيم بيرون ...
همين ديگه چپ چپم نگاه نكنيد كه ناراحت ميشم . چيه ؟! انتظار يه پست مفهومي رو داشتيد ؟! يا ميخواستيد نتيجه گيري خاصي كنم  ؟


پي نوشت :
فصل امتاحاناته ما هم داريم خر ميزنيم تا 9 بهمن نيستم اما سعي ميكنم به همه سر بزنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:26  توسط SherAgin   |